خرید بک لینک

خب اول از همه سلام.

انگار خیلی وقته که نیومدم به وبلاگ و خیلی وقته که ننوشتم.

حال و احوالتون چطوره؟

اصلا هستید یا درگیر فضای دیگری از دنیای مجازیات شدید؟

چه خبرا؟

بزارید براتون از ترم اول بگم:

بهتون گفتم که چطور همه چی چرخید تا من بتونم به راحتی وارد رشته مورد علاقم بشم؟ یادتونه که ...

خب روز اول که رفتم دانشگاه یادم نیست دو ساعت اول چی داشتیم ولی یادمه دوساعت دوم درس (اموزش و پرورش ابتدایی و متوسطه 1و 2 ) رو داشتیم اونم باکی ؟؟؟؟

با استادی به نام دادرس با سن 75 اوووف ...

خلاصه قبل از شروع کلاس تو اتاق با پدر بودم و وقتی اومدم برم کلاس یهو یکی از بچه های دبستان رو دیدم که دوران دبستان خیلی باهم رفیق بودیمااااا خیلی ...

باهم رفتیم سر کلاس نشستیم و برامون کلاس جذابی بود ...

بعد از کلاس رفتیم تو نماز خونه نشستیم و داشتیم در مورد دبیرستان و خواهرای زهرا صالح عباسی حرف میزدیم که یهو یکی از گوشه نمازخونه زهرا و صدا کرد و یه چیزی ازش پرسید و بعدم اومد کنار ما نشست انگار که با یکی از فامیلای زهرا دوست بود. خلاصه که اونم به جمع ما دو نفر پیوست و شدیم سه نفر.

تا یه هفته ای ما سه تا باهم بودیم و خب تنها تفاوتمون در این بود که اون دوتا چادری باحجاب بودن و من مانتویی با حجاب.

هفته دوم رسید و خب بازم بعد کلاس ما تو نمازخونه سکان گزیدیم و مجدد یه نفر صدامون زد و یه سوال داشت و اومد کنارمون،انگار هم رشته خودمون بود و جالب بود چرا من فقط همین یه نفر رو ندیدم و نشناختم تو کلاس.

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 2:28

صفحه بندی