کاش بودی و ای کاش بر میگشتی...
از دوست داشتنت کوتاه نمیایم...
جایت را کسی در قلبم نمیگرد...
حتی اگه درکنارم نباشی...
جای تو در قلبم را به کسی نخواهم داد...
یادش بخیر...
اون سحری که بهم گفتی ممکنه از این شهر بری...
اول که پیام رو دیدم تعجب کردم تا چند دقیقه خیره به صفحه گوشیم بودم...
و یهو متن پیامو تار دیدم...
و همینجور که باهات حرف میزدم گریه میکردم...
ازت که خداحافظی کردم...
با تمام عصبانیت گوشیمو پرت کردم زیر تخت...
و چون میدونستم پدرم بیدارن و اگه بلند گریه کنم صدامو میشنون...
جلوی صورتم رو گرفتم و زدم زیر گریه...
تا شب باهیچکس حرف نمیزدم و فقط سعی میکردم خودمو آروم کنم...
میگفتم دختر اون که دوستت نداره،چه فرقی داره...
بعد میگفتم نه نمیشه باید تو همین شهرباشه...
اما بعد گفتم آروم باش هرچی قسمت باشه و حکمت خدا پیش میاد...
با تمام اتفاقات بدی که میونمون افتاد هنوزم دوستت دارم
برگرد لطفا❤
نوشته عاشق دیوانه
برچسب:
نویسنده: حامد میرزایی