دخترک شاد بود؛ اما ناگهان بزرگ شد!
همه چیز تغییر کرد! او تبدیل به یک دختر افسرده شد..
سالهای سال را با خنده های مصنوعی و انواع نِقاب ها گذراند تا آنکه بزرگتر شد.. آنقدر بزرگ که دیگر هیچ نِقابی صورتش را نپوشاند!
او دیگر نخندید.. حتی الکی.. حتی برای یک لحظه..!
در یک روز زمستانی، صبح از خواب بیدار شد. قهوه ی تلخش را خورد. کیفش را به دوش انداخت. هندزفری برداشت و آهنگ همیشگی را گذاشت. یک دست از همان لباس هاش مشکی پوشید و از خانه بیرون رفت.. مقصدی نداشت! ولی همچنان میرفت و میرفت.. هوای سرد را به راحتی از خود عبور میداد و میرفت،مثل یک روح.. ساعت ها با گوش دادن به آهنگ و قدم زدن گذراند. گوشه ای ایستاد. از انتهای کیفش قوطی ای را درآورد. چند قرص از داخل آن برداشت و بدونِ قطره ای آب آنهارا خورد. قوطی را داخل کیف گذاشت و به راهش ادامه داد.. تا چشمش به یک صندلیه تک کنار خیابان افتاد، رفت و روی آن نشست! چشمهایش را بست و ساعت ها روی صندلی ماند.. وقتی چشمانش را باز کرد همه جا سفید شده بود.. برف همه جا را پوشانده بود.. گمان میکنم دخترک در فکر عمیقی فرو رفته بود که متوجه نشده بود..!
پاهایش کمی خشک شده بودند و خسته.. به سمت خانه برگشت ولی تقریبا نیمه های شب رسید! کلیدش را از کیف درآورد و خواست وارد قفل کند اما.. ناگهان بی کنترل روی زمین افتاد! انگار که زیادی از حد به خودش فشار آورده بود...
او تمامِ شب را کنار خانه اش روی زمین افتاده بود؛ شب سَر شد و صبح فردا رهگذری او را دید در حالیکه صورتش کاملا سرد شده بود.. سعی کرد او را بلند کند اما نتوانست! بعد از تماس با اورژانس و انتقالِ او به بیمارستان، کیفش را باز کردند.. دنبالِ نشانی یا شماره ای بودند که برگه ای پیدا کردند..
در آن اینگونه نوشته شده بود :
" بعد از سالها تنهایی، حال احساس خوشی دارم.. امروز آزادانه گشتم و گشتم.. افراد زیادی را دیدم. آرزوهایم را.. خاطراتم را.. همه هنوز همانجا مانده بودند!
حال که این نامه را میخوانید من دیگر نیستم! کسی را ندارم، پس گوشه ای دفن کنید جسم بیچاره ام را.. آه.. راستی.. تاریخ تولد و وفات را یکی بزنید.. آخر امشب تولدم بود! تولدم مبارک:) "
برچسب: دخترک,دخترک کبریت فروش,دخترک ژولیده,دختر کابل,دخترک جیگی جیگی,دخترک شوخ,دخترک آت آشغالی,دخترکم,دخترک جیگی جیگی mp3,دخترکره ای,
نویسنده: حامد میرزایی
تاريخ: شنبه
8 آبان
1395 ساعت: 23:06