خرید بک لینک
نمیدونم چقدر وقته که ننوشتم اما تو این مدت زندگی اتفاقات زیادی رو برام رقم زدتلخ و شیرین اما همشون یه جورایی قشنگ بودن همشون من رو بهتر کردنخب واقعیت یه ادم خیلی خوب وارد زندگیم شداز اون طرف با یه تیم دوست داشتنی آشنا شدم کنارشون سختی کشیدم اما خیلی به بهتر شدنم کمک کردنیه دوست عراقی رو 3 روز پیش از دست دادم تو بمبارونو بلند بلند گریه کردم چون از استوری رفیقاش متوجه شدماربعین دعوتم کرده بود کربلاو حالا ...تولدم بود چند هفته پیشو الانم دارم یه تغییر مهم و بزرگ رو رقم میزنمنمیدونم روزای آینده قرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 16:46

چون ما فقط به دنبال کسی که از بودن باهاش لذت ببریم، نیستیمو اغلب دنبال افرادی هستیم که بتونیم خودمون رو باهاش در آینده تصور کنیمو مطمئن باشیم که اون فرد ارزش وقت و انرژی ما رو دارهو به همین دلیله که بدست آوردن ما ESTJ ها کار هرکسی نیستچون ما بیشتر از اینکه به ندای قلبمون گوش بدیم، از عقلمون پیروی میکنیم.پ.ن:وقتی حقایق با تایپت واقعا یکیه و درستهبرچسب‌ها: تایپ, MBTI, عشق, دوستی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 4:29

واقعا تحمل ادم دروغگو رو ندارم یعنی ترجیح میدم حقیقت تلخ روبهم بگن تا دروغ شیرین تو این مدت انقدر دروغای یه نفر برام رو شدهچندماهه که خودشم نمیدونست و هنوزم نمیدونه و متاسفانه یکی یکیدروغاش هنوز داره لو میره و من اینجوریم که خجالت نکشیدی واقعاگناه صفت حیله گر برای روباه لعنتی تو از هزار تاروباهم حیله گر تر بودیبعد خودتو مریم مقدس نشون میدادی؟باورم نمیشه چطور ادما میتونن راحت به هم دروغ بگن مخصوصااگر طرفشون براشون امن باشه و دروغ بگن و درک نمیکنممگر اینکه یه جای کار و شخصیت خودشون بلنگهبرچسب‌ها: ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 4:29

«فارغ از هرآنچه که دربارهٔ جهان می‌گوییم،از عظمتش و ناتوانی‌مان در برابرش به لرزه می‌افتیم.از بی‌اعتنایی‌اش به رنج‌های مردم،جانوران و شاید گیاهان (چه‌کسی گفته که گیاهان رنج نمی‌برند؟) اندوهگین هستیم.هرچه دربارهٔ فضاهایش قضاوت کنیم، فواصلی که نور ستارگان به آن‌ها راه پیدا می‌کند،همان ستارگانی که در اطراف‌شان سیاره‌هایی کشف می‌شوند – سیاراتی خاموش...شاید تا به‌حال خاموش بوده‌اند، کسی چه می‌داند؟–می‌شود هرچیزی دربارهٔ این نمایش بیکران بگوییم؛نمایشی که بلیت ورود به آن در دست‌مان استولی اعتبارش به شکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 4:29

تا ابد عاشقِ ...ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــصفحه به یادگار از عشقــ و هدفـــ♥ دختــرے از جنســ احساســـ ♥♥ یــه بوکـــ لاور و فیـــلم بـــازم ♥♥ بانویــــے از تبـــــار تیــــــــــــر ♥♥ یـه دختــــر چپ دست خاص ♥ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسلام ممنون که به وبلاگ من اومدیناین واقعیت رو باید قبول کرد که؛ ما آدما تویِ احوال همدیگه نقشِ اساسی داریمبعضی اوقات میتونیم تنها دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر باشیم اما حواسمون باشه بی گدار به آب نزنیماگه تکلیفمون با خودمون معلوم نیست به زندگی کسی ورود نکنیم و اگه دلیلِ حالِ خوبِ یه نفر شدیم بی منطق جا نزنیم و رهاش نکنیم.ما مسئولیم لااقل در برابر احساساتِ آدما که ترمیم نمیشهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر این مأوا، غیرِ حدیثِ نفس نیست.با توجه به تصویب قانون جرائم رایانهای در ایران و بر اساس ماده ۱۲ فصل سوم قانون جرائم رایانه هرگونه کپیبرداری مطلب از وبسایتها ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیخوام اضافه کنم اینجا از هرچی بخوام میذارمقرار نیست همه چی منطقی باشهچون من یه عاشق دیوانم :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 5:44

تو دلت برام تنگ نشد؟ صبحا وقتی بیدار شدی،شبا موقع خواب، نگاه نکردی ببینی من چی گفتم؟هیچی نگفتنم دلتنگت نکرد؟دلت نخواست آهنگایی که گوش کردی رو برام بفرستی؟دوست نداشتی چیزایی که میبینی رو نشونم بدی؟یعنی هیچ اتفاقی نیفتاد که دلت بخواد دربارهش باهام صحبت کنی؟غذای موردعلاقهم رو نخوردی که یادم بیفتی؟تو اصلا نگران حالم نشدی؟ دوست نداشتی بدونی دارم چیکار میکنم؟اطرافم چی میگذره و اصلا کجام؟ تو دلت تنگ نشد؟تو نگران نشدی؟تو مثل من هرشب فکر نکردی به شبایی که باهم صبحشون میکردیم؟تو نخواستی بدونی چی شده؟نخواستی بگی؟ نخواستی بشنوی؟ جدی جدی دل تو تنگ نشد؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:03

منکه قسمتم نشد همراهت باشم،ولی مطمئنم کنار تو بودن قشنگترین حس دنیاست. من هیچوقت نتونستم دستهاتو بگیرم و انگشتهامو لای انگشتهات،بچرخونم و لمست کنم ولی مطمئنم گرمترین دستا متعلق به توئن.من هیچوقت بغلت رو حس نکردم، اما میدونم تو زیبا ترین خونه امن منی.من هیچوقت آیندم باتو ساخته نشد ولی خوب میدونم دنیا مال ما بوداگر دل به دلم داده بودی، دنیامون رنگی میشد، اگه قلبت سهم من بود،موندنت حق من بود. تو اصلا میدونی خیال چیه دردت به سرم؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:03

‹ واسه فراموش کردن من، میتونی تمام پلهای بینمون رو خراب کنی.

میتونی هرچی از من داری رو دور بریزی. اما اسمم رو نه.

این تنها چیزیه که هروقت از زبان هرکی بشنوی، یاد من میفتی. ›


- پویا جمشیدی

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 12:03

تلاش کن تا اسمت بِرَندِ خودت بشه!
تلاش کن تا جایی که هرکسی هر چه قدر تلاش کرد، بهت نرسه!
تلاش کن تا زندگیت بشه یه سبک زندگی!
تلاش کن تا بشی یه الگو برای اطرافیانت!
الان دیگه دورهی تقلید و حسادت خیلی وقته تموم شده!
هرکسی رو ببینی داره برای آیندهاش تلاش میکنه!
تو فقط تلاش کن

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 11:26

آدمهای بیشعور اینجوری معذرت میخوان:-ببخشید ولی تو اشتباه متوجه شدی-ببخشید ولی تو زیادی حساسی-اگه راحتت میکنه بیا میگم ببخشید-من میگم ببخشید ولی چیزی که گفتم حقیقته-ببخشید من عصبانی بودم و اون حرف رو زدماما تو نباید بری رو مخ منو بدترینش:وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتادهدقیقا مثل کتاب بیشعوری خاویر کرمنت میگه:«بیشعورها قابلیت شگفت انگیزی برایدیدن تنها یک وجه از هر مسالهای رو دارن،همون وجهی که منافع اونا رو تامین میکنه» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 11:26

سریال میدیدم که یهو پسره برگشت به مادرش گفت:

«منو میبینی؟ من بیست سالمه اما به اندازه چهل سال غصه خوردم،

ورزش کردم، سریال دیدم، مهمونی رفتم، اما همیشه قلبم غصه داشت.

باور کن من اگه پیر بشم هيچوقت دلم برای جوونیم تنگ نمیشه.»

و چقدر حالش شبیه حال همهی ما بود.

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1402 ساعت: 11:26

واقعا نمیدونم چطور آدما میتونن به راحتی زخم بزنناینکه بدون فکر کردن یه حرفی رو بزنن و واپه رو تو دهنشون سبک و سنگین نکنناونایی که تو یه جایگاه اجتماعی خاص هستن بیشتر اینجورن انگاربا خودم فکر کردم چطور میتونن از پس مسئولیتش بر بیانچطوربعدا میتونن جواب زخم هایی که ززدن رو بدن؟چطور انقدر راحتن؟و به این فکر کردم این روزا کمتر کسی هست کهیک انسان واقعی باشه :)))....بازگشت خشنی بود؟موضوعات مرتبط: دست نوشته های منبرچسبها: آدما , زندگی , حرف , زخم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1402 ساعت: 12:16

بعضی از آدمها به «تنهاییِ کامل» قلهها رو فتح میکنن،

در حالی که بعضیها «باهم» حرکت میکنن.

وقتی بالای قله میرسیم صحبت می کنیم،

عامل میکنیم و خاطرات میسازیمو با هم مشترک میشیم.

فکر میکنم ما گروهی هستیم

که حاضریم همهی خوبیها و بدیهارو تحمل کنیم،

تا «باهم» به قله صعود کنیم.

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:46

«اگر گردن يك گربه را خرد كنم كسى چيزى به من نمى گويد؛اما همين كه زنى را خفه كنم يك جنايتكار خطرناك محسوب خواهم شد.من آزادم كه از عنكبوت ها بيزار باشم ولى حق ندارمكه نسبت به همانندهاى خود بيزارى بجويم.هيچ كس مرا مجبور نمى كند كه ماهى سفيد را دوست داشته باشماما همه مى خواهند مرا مجبور كنند تا آدم ها را دوست داشته باشم.چه كسى مسئول اين حماقت هاست؟» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:46

من، بدترین و سخت ترین و سیاه ترین روزای زندگیم رو تنهایی گذروندم،اون روزها خیلی طولانی نبودن اما انقدر سیاه بودنکه ۱ درصد حتی فکر نمیکردم ازش جون سالم به در ببرم.و واقعا هیچکس کنارم نبود و هیچکس خبر نداشت،که البته بخش عظیمیش به خاطر توداری بیش از حد خودم بود،اما شاید اگر انقدر احساس تنهایی نداشتم یه سری چیزها پیش نمیومدیا شاید راحت تر از اون سختی ها گذر می کردم، هر طور بود گذشتم ،شاید خیلی از اون اتفاقات یادم بره،اما هیچوقت تنهایی اون لحظه هامو که هنوزم همراهمه یادم نمیره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حامد میرزایی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:46

صفحه بندی